در من میل شدیدی برای آموختن خاک رس است که بیاموزم چطور دستم را بپیچانم روی تنِ گِل شدهاش که گلدان شود یا قاب عکس یا بهتر از همه یک کوزه. خودم را میبینم -واضح- که چطور در خلوت حیاط نشستهام و کسی آرام میخواند و من پدال میزنم و سرمست بوی گِلی هستم که پیوسته میچرخد و خیرهام میکند، و بعد آهسته از آن گِردی بی شکلاش استوانهی بلندی میسازم. پهلوی دو دستم را کنارش فشار میدهم و میشود یک استوانه کمر باریک و بعد شصتم را درگلویش کمی فشار میدهم و استوانهام پخش میشود و دوباره با سبابه زیر دلش را میگیرم که بلند شود و بایستد و دستم را هاله میکنم دور تنش تا کمی بچرخد و آرام بگیرد...ا
پ.ن: این آرزوی داشتن چرخ سفالگری در همان قد و اندازه داشتن یک تاریک خانه برایم بزرگ و مهم است و همچنین داشتن یک قایق کوچک و یک خانه نقلی بالای تپه که یک ابر دائم وسط حیاطش باشد که من بگویم باران و او شروع کند به باریدن، و یک مطب که کمی دورتر از خانهام باشد در میانهی یک شهر شلوغ که دو روز هفته ویزیتش مجانی باشد و تویش چای و قهوه در فنجانهای واقعی سرو شود و دو تا دوست که هم را بلد باشیم و یک دختر هفت هشت ساله که ناقلا باشد و قد بلند و ترکهای و مادرم هم باشد و ... هم که گاهی از یک شهر دیگر بیاید سر بزند و برود سر وقت زندگیش و...ا
0 Commies:
Post a Comment